کد خبر : 184144
تاریخ انتشار : سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۸ - ۱۶:۲۵
-

درجه‌ام را پس بگیرید!

درجه‌ام را پس بگیرید!

به گزارش قائم آنلاین، خاطرات شهدا و رزمندگان همواره درس‌های آموزنده‌ای است که هرچند ساده اما نقشه راهی است برای تجلی انسانیت، گاهی خاطرات احساسی و عاشقانه‌اند و گاهی نیز پندآموز؛ در ادامه چند نمونه از این روایت‌ها تقدیم مخاطبان می‌شود. * یک بچه دبستانی محمد از همان کودکی خیلی به رعایت حدود و احکام

به گزارش قائم آنلاین، خاطرات شهدا و رزمندگان همواره درس‌های آموزنده‌ای است که هرچند ساده اما نقشه راهی است برای تجلی انسانیت، گاهی خاطرات احساسی و عاشقانه‌اند و گاهی نیز پندآموز؛ در ادامه چند نمونه از این روایت‌ها تقدیم مخاطبان می‌شود.

* یک بچه دبستانی

محمد از همان کودکی خیلی به رعایت حدود و احکام و عمل به شرعیات تقید داشت، هم نان حلال پدر هم تربیت صحیح مادر و هم کشش و جاذبه‌ای که روح او را به سمت معنویات می‌کشاند، باعث شده بود تا او که آن روزها یک بچه دبستانی کم سن و سال بیشتر نبود، پا به پای بزرگ‌ترها، بی‌آنکه کسی از او خواسته باشد روزه کامل می‌گرفت، مسجد می‌رفت و نماز می‌خواند و ریز به ریز به شرعیات و احکام عمل می‌کرد.

همین خصلت نماز اول وقت را هم تا به آخر حفظ کرد و هرگز نماز اول وقتش ترک نشد.

ﺭاﻭی: اﻗﻮاﻡ ﺷﻬﻴﺪ

شهید گردان صابرین سیدمحمد موسوی ـ متولد ۱۳۶۰ بابل ـ شهادت ۱۳۹۰ سردشت

* در آرزوی شهادت

بعد از ازدواج دیگر  راحت‌تر در رابطه با شهادت و سختی‌های کارش صحبت می‌کرد، می‌گفت: «باید توکل به خدا داشته باشیم، اگر خدا بخواهد به آرزوی‌مان که شهادت است، می‌رسیم».

با صحبت‌هایی که می‌کرد و با انگیزه‌ای که داشت باور کنید می‌دانستم یک روزی به آرزوی خود که همان شهادت است، خواهد رسید.

بیشتر مواقع دوست داشت مرا برای شهادتش آماده کند.

راستش را بخواهید من خواهر شهید شهرام شعبانی هستم، برادرم سال 65 در عملیات کربلای 5 به شهادت رسید، به من می‌گفت: باعث افتخار من است که با خواهر شهید وصلت کردم.

راوی: همسر شهید

شهید گردان صابرین محمد منتظر‌قائم ـ متولد ۱۳۶۳ نکا ـ شهادت ۱۳۹۰ سردشت

* مرام یک دانشجو

حسین، آری حسین را می‌گویم، مراقبت از نفس، مراقبت از ظواهر اسلامی، مقید بودن به فرائض، در کنار فهم و درک و بیان شیوای او، از او فردی منحصر به‌فرد و شاخص ساخته بود، هنگام نماز او را یک عارف به تمام معنا می‌دیدیم.

قبل از اذان، وضو می‌گرفت و منتظر می‌ماند، با شروع اذان، حزن و اشک در چهره او نمایان می‌شد، با شروع نماز با حالت خاص و تأمل بسیار و با حضور قلب نماز می‌خواند.

همیشه از حالت حسین می‌فهمیدیم نزدیک نماز است.

راوی: ﺣﺴﻴﻦ ﺗﺠﻮﻳﺪی

شهید حسین بهرامی ـ متولد ۱۳۳۶ ساری ـ شهادت ۱۳۶۰ سوسنگرد

* حوریان بهشتی

همیشه آرزویم این بود که پسرم را داماد ببینم، وقتی پیکر ابن یامین را آوردند، گفتم سفره عقد بچینند.

آن روز احساس کردم که حوریان بهشتی در اتاق عقد حضور دارند و برای پسرم که با یکی از آنها وصلت کرده از خوشحالی دف می‌زنند.

زمانی که داشتم به دست و پای ابن یامین، حنا می‌بستم انگار کسی به من گفت: «حوریان، حنا را از دست و پای داماد می‌ربایند».

روای: مادر شهید

شهید ابن یامین رمضان‌نژاد ـ متولد ۱۳۴۹ فریدونکنار ـ شهادت ۱۳۶۷ فاو

* درجه تشویقی

با شروع جنگ تحمیلی به منطقه کرمانشاه اعزام شد، بنی صدر ملعون با این استدلال که انبار مهمات ما در پیشروی دشمن دست آنها نیفتد، دستور داده بود  پادگان تخلیه و انبار مهمات منهدم شود.

شیرودی از دستور سرپیچی کرد و به دو خلبانی که با او همفکر بودند، گفت: این نشانه ضعف ماست که از دشمن بترسیم و هم عقب‌نشینی کنیم و هم با دستان خودمان انبار را آتش بزنیم.

ما می‌مانیم و با همین دو هلی‌کوپتری که در اختیار داریم مهمات دشمن را می‌کوبیم و مسؤولیت تمرد را می‌پذیریم.

با شجاعت او، سهیلیان و آن دیگری، دشمن عقب‌نشینی کرد و پادگان حفظ شد.

بازتاب این خبر، در تمام خبرگزاری‌های مهم جهان منعکس شد.

بنی‌صدر برای حفظ ظاهر دو هفته بعد به او ارتقای درجه داد اما خلبان شیرودی درجه تشویقی را نپذیرفت و تنها خواسته‌اش این بود که کارشکنی‌های بنی‌صدر و بی‌تفاوتی برخی از فرماندهان را به عرض امام(ره) برساند.

طی نامه‌ای به فرمانده هوانیروز کرمانشاه چنین نوشت:

«اینجانب خلبان پایگاه هوانیروز کرمانشاه می‌باشم و تاکنون برای احیای اسلام و حفظ مملکت اسلامی در کلیه جنگ‌ها شرکت نموده‌ام، منظوری جز پیروزی اسلام نداشته‌ام و به دستور رهبر عزیزم به جنگ رفته‌ام لذا تقاضا دارم درجه تشویقی که به اینجانب داده‌اند، پس گرفته و مرا به درجه ستوان‌یار سومی که بوده‌ام، برگردانید».

راوی: دوست شهید

امیر سرلشکر خلبان شهید علی‌اکبر شیرودی ـ متولد 1334 تنکابن ـ شهادت 1360 سرپل‌ذهاب

* رضای خدا

از طرف فرماندهی لشکر ابلاغیه‌ای آمده مبنی بر اینکه حضرتعالی از این پس به فرماندهی تیپ یکم لشکر ۲۵ کربلا منصوب شدید.

حاجی ابتدا قبول نکرد ولی بعد از اصرار زیاد برادران فرماندهی، به آنها گفت: «من باید فکر کنم».

فردای همان روز دوباره آمدند و از حاجی پاسخ خواستند، حاج حسین این بار جواب مثبت داد، من که از این قضیه متعجب شده بودم به حاجی گفتم: «حاجی! چرا همان دیروز جواب مثبت ندادید؟!» او در جواب گفت: «دیروز در آن حالت نمی‌توانستم فکر کنم و تصمیم بگیرم، راستش رفتم و با خودم فکر کردم امروز که مرا به فرماندهی تیپ منصوب کردند اگر چند روز دیگر بخواهند این مسؤولیت را از من بگیرند و بگویند از این پس باید به‌عنوان یک تیرانداز در جبهه خدمت کنی من چه عکس‌العملی نشان می‌دهم؟

اگر ناراحت و غمگین شدم پس معلوم می‌شود برای رضای خدا این مسؤولیت را قبول نکردم ولی اگر برایم فرقی نداشت پس مشخص می‌شود که این مسؤولیت را برای رضای خدا قبول کردم و فرقی ندارد در کجا خدمت کنم، بعد دیدم اگر بخواهند مسؤولیت فرماندهی تیپ را از من بگیرند، برایم فرقی نمی‌کند لذا قبول کردم».

راوی : برادر شهید

سردار سرلشکر شهید حاج حسین بصیر مـ تولد ۱۳۲۲ فریدونکنار ـ شهادت ۱۳۶۶ ماؤوت عراق

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

1 + 12 =